با تو ولي تنها-نگين مصدري

280kr

قابل فروش

توضیحات کوتاه

با تو ولي تنها
نويسنده: نگين مصدري
مترجم / مصحح: –
قطع: رقعي
نوع جلد: شوميز
ناشر: انتشارات علي
زبان: فارسي
تعداد صفحات: 680
سال انتشار: 1392
نوبت چاپ: 3
شابك: 9789641930488
ابعاد: 14.4 × 21.4 × 2.5(سانتي‌متر)
وزن: 620(گرم)

نها پاییز خاطره انگیز، اولین نشانه های خود را به بدرقه فصل تابستان فرستاده بود. باد ملایمی همراه با تن باران چنان شور و شوقی در دلم بیدار کرد که با هیجان دستم را ازشیشه اتومبیلم بیرون برده تا دانه های باران که باعث شوق درونیم شده بود را لمس کنم و زیر لب زمزمه کردم :

” گاهی اوقات خدا هم ، با بندگان خود عشق بازی می کند ؛ مثل الان که هنوز در ماه اول پاییز هستیم و تب تابستان روی پوستمان است ، اما هوا این همه تغییر کرده ” ناگهان اتومبیلی به سرعت از کنارم گذشت! جوانی سرش را بیرون کرده و گفت :

خانم کوچولو! دستت زیادی کرده یا هوس دیه به سرت زده ؟

من که به واژه کوچولو آلرژی داشتم بدون درنگ دنده را عوض کرده پا را روی گاز فشرده و زیر لب غریدم : ” با من بودی ؟ بچه سوسول ! حالا نشونت می دم که کوچولو کیه ؟ ” در حالی که با فاصله ی کمی از ماشین های دیگر سبقت می گرفتم ، نگاهی به ماشین مورد نظر انداختم و لبخند غرور آمیزی لبهایم را از هم باز کرد و زیر لب زمزمه کردم : ” گرفتن این بچه سوسول از رانندگی توی اتوبان هم راحت تربود “! هنوز لبخند از روی لبهایم محو نشده بود که به شدت با چیزی برخورد کردم ، با ترمزی که زدم محکم به جلو پرت شده و سرم با شیشه جلو برخورد کرد. دستم را روی پیشانیم گذاشتم و زیر دستم برآمدگی ای به اندازه یک گردو حس کردم ؛ خوشبختانه از خون اثری نبود چون با این همه رنگ و روغنی که بر چهره داشتم کلکسیون رنگهایم تکمیل می شد. پس از چند ثانیه از شدت درد ، گرمی اشک را روی گونه هایم احساس کردم . قطره اشک آرام از صورتم سر خورد و روی لب هایم فرو افتاد. تازه متوجه طعم بد قطره اشک که با ریمل و کرم پودر مخلوط شده بود، شدم . به یاد جمله ی همیشگی مامان افتادم که می گه : ” آخه عزیزم ! این پوست لطیف تو که مثل گل چه طور این همه مواد شیمیایی رو تحمل می کنه؟ حیف پوست مرمرت نیست که آن را به سنگ خارا مبدل می کنی.”

در افکار خودم بودم که با ضربه ای که به شیشه خورد متوجه موقعیتم شدم.

– معلوم هست حواستون کجاست ؟

از اتومبیل پیاده شدم و با لحن طلبکارانه ای گفتم :

-فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه.

با تعجب بهم خیره شد و پس از چند ثانیه با تکان دادن سر به سمت ماشینش رفت و دستی به فرورفتگی کنار در راننده کشید و مجددا سری جنباند. تازه فرصتی برای ارزیابی راننده پیدا کردم ، پسری تقریبا بیست و هفت – هشت ساله با چهره ای جذاب بود. او که متوجه نگاه خیره ام شد ، شاکیانه گفت :

– نکنه منتظرید بیام و خسارت هم بدم ؟

سپس کمی نگاهم کرد و دوباره با خشم و لحنی غضب آلود گفت :

– مانده ام کدام افسری به شما گواهینامه داده ، خیابون به این شلوغی که حتی برای حرکت هم راه نیست سبقت می گیری و ویراژ می دی!

در دلم گفتم ” خبر نداری که اصلا گواهینامه ندارم …” جوان با همان لحن تلخ افزود:

-حیف که با خانم طرفم و گرنه …!

سعی کردم دست و پایم را گم نکنم و با اعتماد به نفسی که در خود سراغ داشتم با خونسردی گفتم :

– آقا من کلی کاردارم ، بیکار نیستم که این جا بایستم و با شما بگو مگو کنم.

 

 

دیدگاه‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که برای این محصول دیدگاه می‌نویسد. “با تو ولي تنها-نگين مصدري”

چهار × سه =